X
تبلیغات
و خداوند نیز گریست

و خداوند نیز گریست

بعر از مدتها

به سرنوشت بگویید اسباب بازیهایت انسانند می شکنند قدری آرامتر!!!
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390ساعت 14:44  توسط محسن  | 

کلینیکی به نام خداوند

 

به کلینیک خدا رفتم تا چکاپ همیشگی‌ام را انجام دهم،فهمیدم که بیمارم ...
خدا فشار خونم را گرفت، معلوم شد که لطافتم پایین آمده.
زمانی که دمای بدنم را سنجید، دماسنج ٤٠ درجه اضطراب نشان داد.
آزمایش ضربان قلب نشان داد که به چندین گذرگاه عشق نیاز دارم، تنهایی سرخرگ‌هایم را مسدودکرده بود ... و آنها دیگر نمی‌توانستند به قلب خالی‌ام خون برسانند.

 به بخش ارتوپد رفتم چون دیگر نمی‌توانستم با دوستانم باشم وآنها را در آغوش بگیرم.
بر اثر حسادت زمین خورده بودم و چندین شکستگی پیدا کرده بودم ...
فهمیدم که مشکل نزدیک‌بینی هم دارم، چون نمی‌توانستم دیدم را از اشتباهات اطرافیانم فراتر ببرم.


زمانی که از مشکل شنوایی‌ام شکایت کردم معلوم شد که مدتی است که صدای خدا را آنگاه که در طول روز با من سخن می‌گوید نمی‌شنوم .....
خدای مهربانم برای همه این مشکلات به من مشاوره رایگان داد.

 به شکرانه‌اش تصمیم گرفتم از این پس تنها از داروهایی که در کلمات راستینش برایم تجویز کرده است استفاده کنم:

ـ هر روز صبح یک لیوان قدردانی بنوشم
ـ قبل از رفتم به محل کار یک قاشق آرامش بخورم
ـ هر ساعت یک کپسول صبر، یک فنجان برادری و یک لیوان فروتنی بنوشم
ـ زمانی که به خانه برمی‌گردم به مقدار کافی عشق بنوشم
ـ وزمانی که به بستر می‌روم دو عدد قرص وجدان آسوده مصرف کنم ...

 امیدوارم خدانعمت‌هایش را بر شما سرازیر کند:

ـ رنگین کمانی به ازای هر طوفان
ـ لبخندی به ازای هر اشک
ـ دوستی فداکار به ازای هر مشکل
ـ نغمه‌ای شیرین به ازای هر آه
ـ و اجابتی نزدیک برای هر دعا...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم تیر 1389ساعت 16:2  توسط محسن  | 

واقعا رفتی دیگه ....

مثلا می خواستی تنهام نذاریُ کمکم کنی !!

حالا مثلا به نفع خودم بود الان دیگه من راحت راحتم

تو هم شکستی منو !!! قیمت این دل چند بود ؟ تو بگو من قیمتشو بدونم

اصلا مگه دیگه دلی هم مونده ؟

چرا آخه ؟

تو این روزها کسی به من دیگه وفا نداره

دیشب یه خواب عجیب دیدم آخه میدونی غریبه من عادت کردم وقتی دلم بشکنه نماز بخونم

سر سجاده گریه ها امانمو برید و خوابم برد سجاد اومد به خوابم میشناسیش که !!دستمو میکشید

نگاه کردم به دورتر دیدم حرم امام رضا اونطرفه ... انگار شکایتمو باید به اون میکردم

می خواستم آتیشی که تو دلمه رو فریاد بزنمو بگم یا امام رضا ببین شکستنم ....

اما نگاهم به کبوتراش افتاد گفتم یا غریب الغربا به حق خواهرت به تو سپردمش خوشبختش کن

اگه حرفی تو دلم بود داغ داشتم بزار به حساب بچگیم .. آخه نمی فهمم .. میدونی بچم ...

یهو آه میکشم دامنشو میگیره ..

به حق غریبیت منو پیش سجاد ببر می خوام تو بغل خدا گریه کنم .....

این آخرین آرزومه ...

فقط همین

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم خرداد 1389ساعت 17:55  توسط محسن  | 

اگه دو تا مرد طالب يه زن باشن توي مملکتهاي مختلف چي به سر اين سه نفر مياد؟
توي ژاپن: جوان اولي از عشق جوان دومي نسبت به دختر محبوبش متاثر ميشه و خودکشي مي کنه جوان دومي هم از مرگ همنوع خودش اونقدر اندوهگين ميشه که خودکشي مي کنه بعدش براي دختر ژاپني هم چاره اي جز خودکشي نيست
توي اسپانيا: مرد اولي توي دوئل ، مرد دومي رو از پاي در مياره و با زن محبوبش به آمريکاي جنوبي فرار مي کنن
توي انگلستان: دو تا عاشق با کمال خونسردي حل قضيه رو به يه شرط بندي توي مسابقه ء اسب سواري موکول مي کنن اسب هر کدوم برنده شد ، معشوق مال اون ميشه
توي استراليا: دو تا مرد بر سر ازدواج با معشوق مشترک سالها مشاجره مي کنن اين مشاجره اونقدر طول مي کشه تا يکي از طرفين پير بشه و بميره ، يا از يه مرضي بميره اونوقت اونکه زنده مونده با خيال راحت به مقصودش مي رسه
توي قفقاز: جوان اولي دختر محبوب رو بر مي داره و فرار مي کنه دومي هم دختر رو از چنگ اولي مي دزده و پا به فرار مي ذاره باز اولي همين کار رو مي کنه و اين ماجرا دائما تکرار ميشه
توي نروژ: معشوقه ی دو مرد براي اينکه به جدال و دعواي اونها خاتمه بده خودشو از بالاي ساختمون مرتفعي ميندازه پايين و غائله ختم ميشه
توي آفريقا: قضيه خيلي ساده ست و جاي اختلاف نيست دو تا مرد ، زني رو که مي خوان عقد مي کنن و علاوه بر اون ، بيست تا زن ديگه هم مي گيرن
توي مکزيک: کار به زد و خورد خونيني مي کشه و يکي از طرفين کشته ميشه ولي بعدش اونکه رقيبش رو کشته از دختر مورد نظر دلسرد ميشه و دخترک بي شوهر مي مونه
توي آمريکا: حل قضيه بستگي به زن داره و هر کس رو انتخاب کرد با اون ازدواج مي کنه
توي ايران: فقط پول موضوع رو حل مي کنه پدر و مادر دختر مي شينن با همديگه مشورت مي کنن و خواستگاري که پولدار تر و گردن کلفت تره رو انتخاب مي کنن »عاشق شکست خورده اگه توي عشقش جدي باشه يا بايد خودشو بکشه يا رقيب رو از ميدون به در کنه يا افسردگي مي گيره

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1389ساعت 20:6  توسط محسن  | 

 

اگه سهم من از این همه ستاره فقط سو سوی غریبی است , غمی نیست . همین انتظار رسیدن شب برایم کافی

 است.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم فروردین 1389ساعت 21:46  توسط محسن  | 

نغمه درد

درمنی و اینهمه زمن جدا

بامنی و دیده ات به سوی غیر

بهر من نمانده راه گفتگو

تو نشسته گرم گفتگو غیر

غرق غم دلم به سینه می تپد

با تو بیقراره و بی تو بیقراره

وای از آن دمی که بی خبر زمن

برکشی تو رخت خویش از این دیار

سایه توام بهر کجا می روی 

چون تو در جهان نجسته ام هنوز

تا که برگزینمش به جای تو

شادی و غم منی به حیرتم

خواهم از تو....در تو اورم پناه

موج وحشیم که بی خبر زخویش

گشته ام اسیر جذبه ماه تو

گفتی از تو بگسلم .... دریغ ودرد

رشته وفا مگر گسستنی است؟

دیدمت شبی به خواب و سرخوشم

وه.....مگر بخوابها ببینمت

غنچه نیستی که مست اشتیاق

خیزم وز شاخه ها بچینمت

شعله می کشد به ظلمت شبم

آتش کبود دیدگان تو

ره مبند ..... بلکه ره برم بشوق

در سراچه غم نهان تو

*****

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 16:8  توسط محسن  | 

خیلی وقتها پیش فکر میکردم اگه یه جوون بمیره صدای گریه همه اونقدر بالا میره که عرش خدا میلرزه

یه جورهایی فرشته ها هم با آدمها هم نوا میشن .....

میگن مردن سخته و عزاداری سخت تر . مسعود من مرد . عزاداریش هم سخت نبود .

همه گریه میکردن .همه تو سر خودشون میزدند و.....

مسعود من چی بگم . منی که تمام آهنگام رو تو میساختی منی که تمام هنرمو از تو داشتم

مسعود جواب بده من چی بگم . آخه اینه رسمش بی معرفت . واسه چی من موندم .واسه کی

این زندگی  دیگه چه ارزشی داره . بدون تو و بدون خاطرات تو .آهنگ ساز این صدای خسته کی باشه .

میدونم موقع رفتنت به همه اینها فکر کردی . با دستایی بسته و با دهانی بسته که حتی نتونی فریاد

بزنی که خدا .....

اینه رسمش . خدایا اینه رسمش .....

دارم دق میکنم حتی تشییع جنازت هم نمیتونم بیام . جراتشو ندارم.

مسعود بلند شو . چشماتو باز کن . این همون محسنه . همونی که با تو خوند با تو رقصید با تو

گریه کرد و خندید و.....

مسعود بلند شو شاید آهنگ ساز من توی اون دنیا هم تو باشی .

دارم میام . ما حتی اون دنیا هم نباید از هم جدا شیم .

دارم میام .

یه پرواز کافیه .

اینم آخرین ملودیش....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 19:8  توسط محسن  | 

خیلی وقت بود نبودم .

یا شاید هم نباشم .

شاید هم مهم نیست باشم یا نباشم .

اما فکر کنم بهتره نباشم....

یا شایدم سر راه بهشت من درخت سیب کاشتن؟؟؟!!!!

اما دارم از پیله ام رها میشم

دارم پروانه میشم باور کنید.....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 13:22  توسط محسن  | 

من هنوز عاشقم

صدا میاد...

برو بابا صدای چی!!

مگه کری نمی شنوی ؟صدای مامورهای شهرداریه الان میان بساطتو میبرن..

آخه آدم عاقل من که جز همین یک گیتار چیزی ندارم اون هم به جونم وصله..

اومدن۰۰۰۰۰۰ من رفتم!!!!!!

هی پسر مگه اینجا کابارست؟!!!

نه آقا من فقط میخوام ..

تو غلط کردی اصلا چیزی بخواهی!!!

بده ببینم سازتو..

نمیدم اگه می خواهی جونمو بهت میدم ولی گیتارم نه.

بده ببینممممم..

صحنه ای عجیب بود . من برای از دست ندادن عشقم تلاش میکردم و او برای تاراج تمام سرمایه من

صدای همهمه میومد.

ولش کن مطرب مرتد.

و التماسهای من که از یه طرف با لگدهای اون جواب داده می شد و از طرف دیگر با شکسته شدن

غرورم...

گریه میکردم و کمک می خواستم .از خدا . از علی(ع) از...

ماموره دید من خیلی سمجم و از عشقم تا پا جونم نمیگذرم یه لگد به دماغم زد و گیتارو ول کرد.

سرم گیج رفت . طعم شور خون تو دهنم دهن خشکمو کمی تر کرد.

مطمئن بودم دماغم شکسته . بطری آب رو روی سرم خالی کردم. پیاده رو خونی شده بود و

چشمهای من کم سو تر . انگار داشتم بیهوش میشدم .گیتارمو بغل کردم و راه افتادم به طرف

اتاقک خاطراتم...

غرورم شکست . حرمتم از دست رفت . اما عشقم هنوز تو بغلمه...

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم خرداد 1388ساعت 15:46  توسط محسن  | 

تو چرا هیچ دوستی نداری!!؟؟

هوی با توام!!!

با منی!!

آره مگه جز من و تو کسی تو دنیات هست.

خوب هیچکس دوستم نداره..

مگه چیکار کردی؟ هیز بودی!بد دهن بودی!خائن بودی!وفادار نبودی!زشت بودی!بد تیپ بودی!..

بس کن بابا کاش اینجوری بودم . حداقل دلم نمی سوخت

پس چه مرگته که همه ازت فرارین!!!

می دونی....

خجالت بکش مرد که گریه نمیکنه!! دستت رو بده من ..

ولم کنین دیگه نمی خوام دست کسی رو بگیرم

من میخوام کمکت کنم!!

کمک!؟ تو جز بستری کردن -آمی تریپتیلین دادن-دیازپام دادن و مورفین زدن چه هنر دیگه ای داشتی؟؟!!

پسر جان من پزشک توام میدونم کارمو چطور انجام بدم .گذشتت رو فراموش کن. پا بذار رو تمام

خاطراتت.هر کی میگه دوست داره دروغ بهت میگه .چرا باور میکنی .!!!

بازم این اشکهای لعنتی اومدن. سکوت معنی دار من .و حرفهای دکتر

نمی دونم شاید دکتر با خودش فکر میکرد دیگه نمیشه با من کاری کرد.شایدم آخرین را ه بهترین باشه

رفتن از ...

اشکهای من حرمت غرورم رو بازم شکستن ودونه دونه اشکام روی فنجون قهوه میریخت

تحمل اشکهای من واسه اون فنجون شاید تلخ تر از طعم قهوه بود ..

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 12:4  توسط محسن  | 

سلام به همه دوستای گلم

خواستم ازتون دعوت کنم که از آهنگ جدید من دیدن کنید .

این آهنگ رو من برای عشقم خوندم و مطمئنم از دیدن و شنیدنش پشیمون نمی شید

این آهنگ رو می تونید از سایت

                                                                                  www.music-state.ir

و در قسمت تک آهنگها دریافت کنید .

منتظر حمایت شما هستم .

محسن رمضان زاده

+ نوشته شده در  شنبه دهم اسفند 1387ساعت 19:57  توسط محسن  | 

شاید دیگه آخریش باشه

دعاها یا نفرین های بعضی از بچه ها عملی شد

من باید عمل کنم...

یه عمل حساس که ......

نمیدونم بگم واسم دعا کنید یا بی خیال باشید ...

به هر حال خوش باشید

اینو اومدم بگم چون دیر واسه مطلب نوشتن اومدم ..

البته می دونم که کسی هم نگرانم نمیشه اما خب می خوام بدونین

در پناه مولا علی (ع) باشید و آسمونی....

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 20:16  توسط محسن  | 

من درد دارم دردی لذت بخش

پاشو پاشو !!!

صداهای مبهمی به گوشم میرسید انگار مرده بودم..

داشتم می رفتم سمت اتاقم نمی دونم چی شد سرم گیج رفت و بعدش دیدم سرم خیسه

آبی که به صورتم می زدند با خون سرم قاطی شده بود

داداش کوچولوم پاهامو میمالید

بدنم سر شده بود ...

الو ۱۱۵....

خانم محترم چند بار بگم این پسر مشکل داره !! چند بار بگم ببریدش پیش روانپزشک ..

انگار تازه بیدار شده بودم ..اشکهای مامان بالای سرم دستم تو دستهای داداش کوچولوهه

آی !!! درد سرم انگار تو مغزم میپیچید ...

انگار چشماشو باز کرد!!!.محسن محسن جان !!!

روز شنبه بیاریدش مطبم . موبایلش هم خاموش کنید تو این چند روز . به گذشته هم فکر نکنه به کامپیوتر هم دسترسی نداشته باشه.

امشب بستری میشه تا فردا .این داروها هم بگیرید

اه بازم بستری .کاش این بار می مردم.

بازم خاطرات مرگبار گذشته ....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 19:5  توسط محسن  | 

من درد دارم دردی لذت بخش

پاشو پاشو !!!

صداهای مبهمی به گوشم میرسید انگار مرده بودم..

داشتم می رفتم سمت اتاقم نمی دونم چی شد سرم گیج رفت و بعدش دیدم سرم خیسه

آبی که به صورتم می زدند با خون سرم قاطی شده بود

داداش کوچولوم پاهامو میمالید

بدنم سر شده بود ...

الو ۱۱۵....

خانم محترم چند بار بگم این پسر مشکل داره !! چند بار بگم ببریدش پیش روانپزشک ..

انگار تازه بیدار شده بودم ..اشکهای مامان بالای سرم دستم تو دستهای داداش کوچولوهه

آی !!! درد سرم انگار تو مغزم میپیچید ...

انگار چشماشو باز کرد!!!.محسن محسن جان !!!

روز شنبه بیاریدش مطبم . موبایلش هم خاموش کنید تو این چند روز . به گذشته هم فکر نکنه به کامپیوتر هم دسترسی نداشته باشه.

امشب بستری میشه تا فردا .این داروها هم بگیرید

اه بازم بستری .کاش این بار می مردم.

بازم خاطرات مرگبار گذشته ....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 19:5  توسط محسن  | 

خیلی وقته نیستم

بعد از مدتها سلام

دوره بدی بود

اما فعلا سپری شد

من دارم فوق لیسانسمو می خونم

۶ آذر هم تولدمه و هیچکس هم نیست شمعی واسم روشن کنه

فقط همین .....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 19:50  توسط محسن  | 

سکوت بهتر است تا گفتن حرفهایی که حتی عرش خدا را می لرزاند

 

پس سکوت میکنم تا خدا خود قضاوت کند..

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 12:57  توسط محسن  | 

روز مادر مبارک

همانطور که می دانید چند روز دیگه روز مادر است به مناسبت این روز مطلب زیر را برای شما گذاشته ام وپیشاپیش این روز بزرگ را به مادر خودم وتمام مادران دنیا تبریک می گویم

وقتی خدا مادران را می آفرید در روز ششم تا دیر وقت کار می کرد.

فرشته ای اومد و پرسید؟چرا انقدر روی این یکی وقت می گذاری؟

و خدا پاسخ داد:می دونی چه خصوصیاتی در نظر گرفتم تا درستش کنم؟

باید قابل شستشو باشه ،ولی پلاستیکی نباشه.بیش از ۲۰۰ قست قابل حرکت داشته باشه که قابل تعویض با شند.و باید بتونه از همه جور غذا استفاده کنه.باید بتونه هم زمان سه تا بچه رو در آغوش بگیره.باید ببوسه که از زانوی زخمی تا قلب شکسته ای رو شفا بده.وهمه ی اینها رو باید با دو تا دست انجام بده.

فرشته تحت تاثیر قرار گرفته بود.

فقط دو تا دست غیر ممکنه.مطمئنی این یک مدل درست و استاندارده؟

این،همه کار برای امروز زیاده،بقیش رو بگذار برای فردا و تکمیلش کن.

نمی تونم دیگه،آخرای کارمه.چیزی نمونده که موجودی رو که محبوب قلبم هست روکامل کنم.

وقتی بیمار می شه خودش،خودش رو معالجه می کنه و می تونه ۱۸ ساعت در روز کار کنه.

فرشته نزدیک تر اومد و زن رو لمس کرد:

این که خیلی لطیفه!!

بله لطیفه.ولی قوی درستش کردم.نمی تونی تصور کنی چه چیزهایی رو می تونه تحمل کنه و بر چه مشکلاتی پیروز بشه.

فرشته پرسید؟می تونه فکر کنه؟

خدا پاسخ داد:نه تنها فکر می کنه می تونه استدلال و بحث و گفتگو هم بکنه.

فرشته گونه زن رو لمس کرد:خدا فکر  کنم بار مسئولیت زیادی بهش دادی!سوراخ شده و داره چکه می کنه!

خدا اشتباه فرشته رو تصحیح کرد:چکه نمی کنه ،این اشکه.

فرشته پرسید : به چه دردی می خوره؟

اشکها روش او هستند،تا غمهاش،تردید هاش،عشقش،تنهائیش،رنجش و غرورش رو بیان کنه.

فرشته هیجان زده گفت:خداوندا تو نابغه ای،فکر تمام چیزهای خارق العاده رو برای ساختن مادرها کردی...

فقط یک  چیزش خوب نیست.

خودش فراموش می کنه که چقدر با ارزشه.

 

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 12:43  توسط محسن  | 

من برای سالها می نویسم ، سالها بعد که چشمان تو عاشق می شوند

افسوس که قصه مادر بزرگ حقیقت داشت ،

همیشه یکی بود . یکی نبود...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 12:26  توسط محسن  | 

منتظر یک عشقم

محسن محسن محسن!!!

باز تو پیدات شد باز چیه؟

امشب چیکاره ای ؟!

باز چه خوابی دیدی امید؟

امشب جشن دختر خالمه !!

خوب!...

آره می خوام بیایی یه گوشه از هنرتو نشون بدی !!

امید جان گفته بودم که کار نمی کنم فقط تدریس . تازه اصلا روحیش هم ندارم الان

محسن فقط همین یه بار . تورو خدا...

---------------

عروس و داماد کنار هم آماده شدند واسه رقص تانگو

همه چشمها دوخته شده بود به من که با ویولونم آماده اجرای برنامه بودم

دلم خیلی گرفته بود . هوای اونجا نفسم رو تنگ کرده بود

همه خیره شده بودند به من

یه نفس آروم کشیدم گره کرواتمو صاف کردم و آرشه رو آماده کردم برای کشیدن روی سیم

و برنامه شروع شد . چراغها خاموش بود و فقط نور تصویر بردار بر لباس سفید عروس می ریخت

همیشه آهنگهای عارف رو خیلی دوست داشتم و آهنگ((بگذر زمن ای آشنا )) رو بیشتر از بقیه

همزمان که می زدم نگاهم به گوشه ای از آسمون بود

احساس کردم صورتم خیس شد یه قطره اشک.

((باور کن بعد از تو دیگری در قلبم جایت را نمی گیرد))!!آشکارا اشک میریختم

دوست داشتم هر چی تو سینمه تو صدای سازم خلاصه کنم

انتهای موزیک بود ..چراغها روشن شد و واقعا چه منظره زیبایی

عروس سر روی شونه داماد گذاشته بود و زار زار گریه می کرد .

و داماد هم با اون گریه می کرد

حس من هم به اونها انتقال پیدا کرده بود و خودم هم دست کمی از اونها نداشتم

صدای تشویق به اوج خودش رسیده بود اما اونها از هم جدا نمی شدند . شاید تا اکنون همچین

حس زیبایی رو تجربه نکرده بودند .

من هم سازمو بغل کردم و دوباره به آسمون نگاه کردم به ستاره خودم نگاه کردم و این حس تو قلبم به

وجود اومد که به جای سازم یه زمانی ، یکی ، توی این دنیای کوچیک توی سینه من جا می گیره

یکی که اطمینان دارم عاشق ترین دختر دنیا میشه

هنوز هم منتظرم

دوست دارم خدا و میدونم که اون یه جایی همین نزدیکیهاست.www.marabebooss.blogfa.com

همین نزدیکیها.....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 21:20  توسط محسن  | 

زندگی مانند مرد یخ فروشی است که از او سئوال کردند فروختی؟!

 

گفت نخریدند تمام شد ....

 

من هم دارم تمام می شم

خدایا یه سئوال چرا هیچ کس با من نمی مونه

شاید امتحانهای من خیلی سختند ؟

نمی دونم شاید هم اونها یه عشق زمینی می خوان ؟

 

خدایا جوابم بده

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 16:4  توسط محسن  |